
امروز برای من بهترین و زیباترین روز خداست
... انقدر خوشحالم كه دلم می خواد فریاد بزنم....آخه امروز روز تولد عشقمه... تولد مهربون ترین فرد دنیا.... عزیزم...آقایی....*تولدت مبارك*... تولدت رو با یه دنیا عشق و محبت به تو نازنینم تبریك میگم...

دلم می خواست خودم بودم كه برات كیك می گرفتم
تا با همه وجودم تمام اتاقت رو پر از بادكنك می كردم دلم
می خواست بودم تا با همه ی وجودم برات تولد می گرفتم

امروووووز خیلی خوشحالم......انقدر خوشحالم كه برای خودم گل خریدم و با یك دنیا عشق به خاطر تولدت توی اتاقم گذاشتم...
....لحظه ای که از ته ـ ته ـ قلبم گرمای مهربونیت رو احساس کردم... لحظه ای که وجود بی همتایت رو با ذره ذره وجودم حس کردم..امروز خداوند تورو آفرید و منم ازش تشكر میكنم به خاطر وجود پاكت

امروز هوابررررررررررفی چون همه ی فرشته ها دارن گریه می كنند چون یكی از اونا كم شده....عزیزم
... وجودم
....مهربونم

میخواهم فقط برای تو بنویسم
برای تو
آمدنت در دنیا
نوید شادیها بود
زندگی بود،عشق بود
میخواهم
برایت بنویسم ای تنهاترینم
چگونه آمدی
وقتی آمدی
آفتاب نگاهت
به زندگانی روشنایی بخشید

خیلی دوست دااااااااااااااارم...برایت آرزوی بهترین ها رو دارم خوبه من..
.

این روز برای من خیلی مقدس و پاكه
و آسمونیه

محبوبم بدنیا آمده است
قلب من چون پرنده نغمه خوانی است
كه آشیان در نیلوفر آبی دارد.
قلب من چون درخت سیبی است
كه در زیر بار میوه های پر آب ، شاخسار خم كرده است.
قلب من چون صدف رنگین كمانی است
كه بر دریای آرام پیش می راند.
قلب من شادتر از تمام این هاست
چون محبوب من بدنیا آمده است.
سریری از ابریشم و پرنیان بر پا كنید!
آن را به ساتن های زیبا و ارغوانی بیارائید!
در بطن كبوترها و انارستان،
و در كنار طاووسهای صد چشم جایش دهید،
در میان دانه های انگور طلایی و نقره ای،
و در برگها و زنبق های سیم گون تندیس او بیافرینید.
آری
روز تولد حیات من فرا رسیده است
محبوبم بدنیا آمده است.

خودم نوشتم:
مهربانم
در یك روز بهاری
پا به این دنیا نهادی
با آمدنت قلب ها از شادی پر شد
و غوغای در دلها بر پا شد
اما خود خبر نداشتی كه روزی
یك نفر در این سوی دنیا قلبش تنها برای تو بتپد.
با آمدنت در این دنیا مهر و محبت و عشق را آوردی
با آمدنت خنده را بر لبها نشاندی
و با وجودت همه را خرسند كردی
عزیز دل من
ای توی كه تنها در دل من درخشیدی
و من با تمام وجود تورا در قلب خود پذیرفتم
وجودت سرشار از پاكی ها و خوبی هاست
و من عاشقانه دوستت دارم
تولدت نوید شادی ها بود
عشق بود،زیبایی بود
مهربانم
این سال تولدت را نیز از تو عزیز دلم دور بودم
اما شاید بتوانم با نوشته های كه تنها مخاطبش توی
قدری از خوبی ها و مهربانیهایت را جبران كنم
مثل همیشه
آهسته، پاك، چون نسیم بهاری اما در پاییزآمدی
آمدنت مبارك باد
دوستت دارم
تولدت مبارك. 

تولدت مبارک

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم......
تنهائی را دوست دارم چون بی وفا نیست
تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست
تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار
خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند
اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم......
از تنهائی بیزارم چون تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی توبودنم است...........
از تنهائی بیزارم زیرا فضای غم گفته سكوتم تورا فریاد میزند......
از تنهائی بیزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........
از تنهائی بیزارم چون خداوندهیچ انسانی را تنها نیافرید
از تنهائی بیزارم چون خداوند تو رابرایم فرستاد تا تنها نباشم...........
از تنهائی بیزارم زیرا هر وقت تنهائی گریه كنم دستهای
مهربانت رابرای پاک كردن اشكهایم كم می آورم.......
از تنهائی بیزارم چون شیرین ترین لحظاتم باتوبودن است......
از تنهائی بیزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان میگیرد
از تنهائی بیزارم چون کویر خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........
از تنهائی بیزارم چون هنوز به قداست شانه هایت ایمان دارم
از تنهائی بیزارم چون تمام واژه های شعرم با تو بودن را فریاد میزند
همیشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم......
عاشقانه در آغوش پر مهر تو بمیرم.......
تا همیشه ماندگار باشم...............
تنهایم نگذار....

امروز سعادتی نصیبم شد و این سعادت رو مدیون کسی هستم که براش احترام خاصی قائلم خواستم اینطوری ازش تشکر کرده باشم ...
هر روز از تو می گویم ای پاک ترین پاکان و چنان می اندیشم که ارامش دل عاجزم در عمق نگاه های تو پنهان است
هم اکنون به یاریم بیا تا مفهوم تمام احساس ها را در نگاه تو بیابم
اینک به سوی من بیا و به ناله های من گوش کن که رنج های دل من یکی یکی دارد به زیر خاک می رود
به سوی من بیا ...
من دخترکی تنها با کوله باری از رنج و ناله...
محتاجم به تو مثل روزگار بر انسان ...
خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....
به فکرتم....
به یادتم
زنده به انتظارتم ....

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است...
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد !
درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم.
دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نیست ٬ به اتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم. . . آنقدر دلتنگ دوریش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود . . .
به او نگاه می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد .
به او که لبهایش از اندوه من می لرزند .
به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . .
به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روی دنیا بازشان نکنم .
به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است. سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ٬ شاید زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
این وبلاگ رو تقدیم می کنیم به عشقی که در ذره ذره وجودم جوونه زده و تا آخر عمر تنها اوست که به یادش زندگی می کنم
دوستت دارم عشق من
آنچه بر سر خوان نوروزی گذارده می شود به غیر از هفت سین آینه و شمعدان و طبعا" شمع های فروزان ، نان ، شراب ، نارنج غوطه ور در آب ، شیرینی ، سکه ، سبزی خوردن ، تخم مرغ رنگ کرده ، ماهی قرمز ، اسفند، و گلدان سمبل است. ابتدا بپردازیم به هفت سین که گفته اند شش نشانه است از برتری اهورامزدا بر اهریمن سیب : نماد زایندگی و عشق است سنجد : سنجد میوه درخت کنار است که وقتی بارور می شود و عطر آن در فضا می پیچد تحریک کننده قوای احساسی انسان است و معتقدند که موجب عشق انسانها به یکدیگر می شود . به همین دلیل سنجد هم سمبل عشق است
سرکه : نماد صبر و شکیبایی است
سیر : نماد تندرستی است
سبزه : نماد باروری و نوزایی است
سماق: درباره سماق گفته شده به رنگ خورشید در حال طلوع است و مظهر طلوع و آغاز دوباره است
سمبل : آب سمبل روشنى دل مىباشد که مظهر ایزد بانوى نیرومند آبها اناهیتاى بزرگ مىباشد که مقامى بسیار والا در ایزدان ایران باستان دارد. اناهیتا ایزدبانوى عشق، بارورى، آب، برکتبخشى و پیروزگرى است
آینه : آینه نمادی از به خویشتن نگریستن و به درون نظاره کردن است . دقیقا" آن چیزی که در لحظه سال نو توصیه شده و در آن لحظه بی همتا که گذشته و آینده به هم پیوند می خورد باید نظری کرد به خویشتن خویش
ماهی : نماد زایش، تازگى ، شادابى و تکاپو است
شمع : مظهر فروغ و روشنایی است
سکه : نشان ثروت و دارندگى است
اسپند : به معناى مقدس و نماد دورکنندهى چشم بد است.
شکر و شیرینى : براى شیرینکامى همیشگى افراد خانواده است
نارنج : نارنج شناور در میان آب نماد زمین بر روى آب است. در اسطورهى آفرینش آمده است که پروردگار آب را آفرید و سپس عرش خود را بر آن بنا نهاد
تخممرغ : نماد آفرینش، نطفه و بارورى است
نان : نشان برکت و رونق روزی است
درباره سفره هفت سین همچنین گفته شده است که سینها نمادی از صداقت ، عدالت و انصاف ، رفتار و کردار و گفتار نیک ، کامیابی و کامیاری ، پرهیزکاری و تقوا ، و بخشش هستند
سال نو مبارکککککککککک
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
فقط تو را به دلبری شناسم از همه جهان
فقط وصال تو بود در عالم افتخار من
تویی همه غرور من طراوت و سرور من
تویی یگانه یار من بهار ماندگار من
نشاط و شور روی تو جمال گلستان من
زلال دیدگان تو صفای چشمه سار من
بیا به لطف و مهر خود ز نو سلامتی بده
به گرمی تبسمت به جان بی قرار من
منم همیشه در حریق و تو همیشه همچو آب
منم چو قاب خالی و تو زینت و نگار من
میان این کویر غم ز دیده چشمه ها زدم
که سرو رحمتی چو تو بروید از کنار من
شمی به رسم شاعری و شوق و شکوه شهره شد
فدای یک نگاه تو تمام اعتبار من
فدای یک نگاه تو تمام اعتبار من
آن روز که رفتی من گریه کردم . هرچند نتوانستم قطره اشکی بدرقه ی راهت کنم اما در دل اشک ریختم . تو رفتی و من سکوت را به فریادی مبدل کردم و احساس دوست داشتن را به عمق وجودم رساندم که تا ابد چشمان سیاهت در آن جای گیرد . تو رفتی و من بهانه تمام دلتنگی ایم را در لحظه های با تو بودن خلاصه کردم و از عشق تو در دلم معبدی ساختم که در آن هر لحظه به عبادت عشق تو بپردازم ...
بی تو ای یگانه ی هستی
سکوت را آموختم
شمع درون افروختم
و لحظه لحظه نگاه تو
ارزانی نگاه من و نگاه من ارزانی تو باد
ای یگانه هستی ای مسیحای من
در شب ظلمت گیر
در این شب خلون نشین
در این بی زمزمه گی ها
اشک مرا با لبخندی پاسخ باش
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی كه دریا را
فراموشش نخواهم كرد چون دریا كه موسی را
خیانت قصه تلخی است اما از كه می نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس كردم
كه این دیوانه پرپر می كند یك روز گل ها را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممكن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را
كسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را
نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است
كه وحشی می كند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد كرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیدهتر كردی معما را
طبقه بندی: حرف دل،
