شمس چشمان تو مرا مولانای دگر ساخت ...

شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب/ من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم
درباره وبلاگ
جستجو
موضوعات
آخرین نوشته ها
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
آمار سایت



بدون شرح ...
میگفت:

      به حساب خیال بافی ام نگذار!

             اما ستاره ای دارم در تیره ترین شبها!

                                     و

فقط می خواستم که بدانی!

         می شود حتی دل خوش کرد!

                      به چراغهای کوچک یک هواپیما !!!

به او گفتم:

سلام مرا به ستاره ات برسان

              به او بگو!

                          من هیچ ستاره ای ندارم!

و دل خوشم به انبوه ستارگانی که!

                     در شب تاریک از چشمانم جاریست.

و به انتظار ستاره زندگیم!

نسیم عشق را در سحرگاه خلوتم چشم به راهم!!!



طبقه بندی: حرف دل، 

جمعه 16 بهمن 1388 توسط لادن



...



طبقه بندی: عاشقانه، 

جمعه 16 بهمن 1388 توسط لادن



زندگی ...

از من دور شوید

که من گداخته ی سالهای رنجم

و در کویر زیستن

دشتستان مرگ را

                            زیسته ام

دور شوید

که امروز

              بر شوره زار گونه هایم گام بر می دارم

                  با پای خسته ی شعر

و فردا

تن پاره های سوخته ی صدایم

در سردترین بسترها خواهد آرمید




طبقه بندی: حرف دل، 

جمعه 16 بهمن 1388 توسط لادن



...

بیا .. اینجا، در قلب من آرام بنشیــــــن !  نفس گرمت ..  تنم را نوازش می کند !  کاش همیشه اینگونه باشی ! درباره «زبان بدن» هیچ می دانی .. ؟ 

 

آنقدر بگویم که قبل از چشمان و لبانت ..  تنت با من سخن می گوید .. آه .. روح عریانت را می پرستم !

راستی .. کاش همه ی من در چشمانش خلاصه می شد !




طبقه بندی: حرف دل، 

جمعه 16 بهمن 1388 توسط لادن



یا حسین ...

بسم رب الحسین

با عرض سلام، در آستانه فرا رسیدن اربعین شهادت سید و سالار شهیدان، سرور آزاگان جهان، چهلمین روز وداع خونین حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) و یاران باوفایش، به تمامی دوستان اهل دل و ارجمندم ، تسلیت و تعزیت عرض نموده و امیدوارم كه سوگواری های یكایك شما عزیزان مورد قبول حضرت حق قرار گیرد.


اربعین حسینی، جویبار همیشه جاری

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عاشورا، روز شهادت حماسه سازان و اربعین، روز زیارت مرقد عاشورا سازان است. عاشورا، خروش خون حسین(ع) است و اربعین، پژواک این فریاد ظلم شکن است. عاشورا و اربعین، نقطه ابتدا و انتهای عشق نیست؛ بلکه چله عارفانه تشیع سرخ علوی است. عاشورا تا اربعین، نقطه اوج عشق حسینی است و در این چهل روز، حسین(ع) تنها سخن محافل است تا در طول عمر انسان، بهانه بیداری و ظلم‏ستیزی باشد. عاشورا، زمانه خون و ایثار است و اربعین، بهانه تبلیغ و پیمان. در عاشورا، حسین(ع) با تاریخْ سخن گفت و در اربعین، تاریخ پای درس حسین(ع) نشست. عاشورا روز کشت "خون خدا" در کویر جامعه ظلم‏زده است و اربعین، آغاز برداشت نخستین ثمره آن. آری، اربعینْ فرصتی برای اعلام همبستگی با عاشوراست.

هر اربعین حسینی، قاصد حماسه ای ماندگار، پیامدار استعلای ایمان، نشانه‏ای از شکوه عشق، و برگ همیشه سبزی بر درخت هماره سرخ شهادت است. اربعین یک واژه نیست؛ کتابی قطور و پرماجراست. کتابی که گذر زمان و حادثه‏های زمین، هرگز نمی‏تواند نوشته‏های آن را محو کند و البته کهنگی در آن راه ندارد. اربعین، هنرنامه مصوّر آرمان گرایی و حق یاوری است. اربعین، نشانه‏ای بر اعتلای دین و بالندگی زمزمه‏های دعا و تلاوت قرآن در شب عاشورای حسینی است. اربعین، صدای عدالت و صداقت، و شاخه‏های درخت آزادگی است که از خاک کربلا روییده و تا ژرفای روزها و روزگاران ریشه دوانیده است. اربعین، جویبار همیشه جاری و سرخ تاریخ، و جوشش چشمه‏های خون خداوند از چهار سوی عالَم است.

چهل روز متوالى از عاشورا تا اربعین در واقع مراسم دائمی و رسمى اعلام انزجار از ظالمان تاریخ است و در این اعتراض عمومى، امام حسین(ع) سمبل شجاعت، پایمردى و آزادگى و یزید نماینده و مظهر جور و فجور است. در این چهل روز یاد امام حسین(ع) صدرنشین محفل دلهاست و افکار عمومى بیش از هر حادثه مهم دیگرى تحت تاثیر حادثه کربلاست و این فرصت مناسبى است تا مردم، عشق به امام حسین(ع) و کینه و تنفر از قاتلان او را در دل خود بپرورانند و این کینه مقدس را با پوست و گوشت خود و فرزندانشان در آمیزند و عظمت گرمى حماسه عاشورا را به هر عصر و نسلى برسانند و شور عاشورا را هر سال تازه تر از سال گذشته بر پا کنند تا کلاس درس عاشورا هر سال با شکوهتر از سال پیش دائر گردد.

چهل روز گذشت. نه اشک‏ها در چشم دوام آوردند، نه حرف‏ها بر زبان! روایت درد، آسان نیست. خاک‏های بیابان می‏دانند که سیلی آفتاب یعنی چه! تشنگی را باید از ریگ‏های ساحل پرسید تا بگویند آب به چه می‏ارزد؟! هم کوفه از سکوت پر بود و هم شام. تنگ راه‏های شام، انتظار کشیدند تا صدای قدم‏های کسی بگذرد و دریغ! مسلمانان شهر بیگانه‏اند، غریبه‏اند با برادران خویش! حرف‏ها فاسد شده‏اند پشت میله‏ های زندان سینه‏ها. دستی بیرون نمی‏آید که سلامی را پاسخ دهد. فریاد را از قاموس کوفه و شام ربوده‏اند. اراده‏ها را چپاول کرده‏اند. دست‏ها را بریده‏اند. به آدم‏ها یاد داده‏اند خم و راست شوند. کسی نمی‏داند شجاعت چیست و جوانمردی را با کدام قلم می‏نویسند؟ چهل روز گذشت؛ نه از آب خبری شد، نه بابا! آسایش از فراز سرمان پر کشیده بود. چشم‏هایمان به تاریکی خرابه عادت کرده بود. اشک‏هایمان را چهل روز است که نشسته‏ایم! چهل روز است که از پا ننشسته‏ایم. زنجیر بر دست‏هایمان نهادند و در میدان‏های شهر گرداندند؛ غافل که چلچراغ را به دیار شب می‏برند. خواب کودکانمان را آشفتند تا بر مصیبت‏مان بیفزایند؛ غافل که ما صبر را سال‏هاست می‏شناسیم؛ ما صبر را در خانه علی علیه‏السلام آموخته‏ایم.

از دشنه و دشنام کم نگذاشتند. از "گرد و خاک کردن" کم نگذاشتند تا حقیقت پاکی‏مان پوشیده شود؛ ولی چه باک! حقیقت، بی‏نیاز از این گرد و خاک کردن‏هاست. حضرت دوست اگر با ماست، چه باک از این همه دشمنی! زبان‏ها را دستور به سکوت دادند؛ ولی آنچه البته نمی‏پاید، سکوت است. قلب‏ها را نتوانستند باز دارند از اندوه. مغزها را نتوانستند باز دارند از تأمل. خطبه‏های زین العابدین علیه‏السلام قیام کرده بود و قد برافراشته بود در جمعیت تا پیام‏رسان خون تو باشد. طنین شهادت تو، پرده‏ها را لرزاند، ریسمان‏ها را گسیخت و قلب‏ها را گشود؛ چهل روز گذشت. اما چهل سال دیگر و چهارصد سال،... هم بگذرد، صدای "هَل مِن ناصر یَنصُرنی" تو بی‏جواب نخواهد ماند. روزگار اینچنین نخواهد ماند. دولتِ ظالمین پایدار نخواهد ماند. قرن‏ها می‏روند و می‏آیند و میدانی که پرچم گلگونت هم بر زمین نخواهد ماند ای حسین فاطمه!





چهارشنبه 14 بهمن 1388 توسط لادن



با تو ...

 با تو این منم و با تو سرشارم از هر چه زیبایی یست

پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو بریزد

و ملال تنهایی از چشم هایم ....

ستاره خاموش من

یادت هست من از سکوتی آمدم که تو از ان سکوت مرا مرحمی شدی برای لبخند دوباره به زندگی

یادت هست من از غربت عشق امدم بدون هیچ یار و حتی عکسی از یار بر دل

یادت هست من در خشم خویش لاله های پر پر میکردم و تو باز با نگاهت مرا میبردی به مهمانی  یاس

یادت هست من از خستگی ها توشه راهی جزء  خلوت حرف و کلام  و تاریکی ها نیاورده بودم

یادت هست من از عبور دشت پر احساس خویش جزء بی وفایی و بی تنهایی چیزی بیادگار نیاوردم

مرا میشناسی ستاره خاموش تو ای عشق  ...

من همان آشنایی هستم که ساکن  نم نم بارون و عابری از جنس رفتن به کوی نگاه تو

من همان جامانده آرزوهام                     همان راز بر دل مانده

من همان غرش بی فریاد و بی صدا               من همان لحظه ان رویای سبز  ...

مرا صدا کن ای عشق میدانی هجوم گل مریم مرا تشنه تو کرده از دوستت دارم های واقعی

ای ستاره خاموش ...

مرا پل بزنم تا باغ آرزوها            مرا صدا کن از رویش یک ابر در انتظار گریستن

مرا زنده کن زیر اوار باران          مرا نفسی دوباره بده تو بدان همیشه عطر کلام تو میپیچد در آبادی دل

تنهام ...




طبقه بندی: حرف دل، 

دوشنبه 12 بهمن 1388 توسط لادن



گل یخ ...

خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
 
راستش می دانی ؟  طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها  قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
 
من دگـر خسته شـدم ...
 
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !!    می شود  آبی  ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
 
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
 
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
 
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
 
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟   کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب

                                       undefined


طبقه بندی: حرف دل، 

پنجشنبه 8 بهمن 1388 توسط لادن



...

من ترا تا بیکران ها

از زمین تا آسمان ها

دوست دارم میپرستم

من ترا همچون طهورا

من ترا همچون مسیحی ها

همچون عطر پاک گل ها

دوست دارم میپرستم

من تر با هستی خود، باتار پودم

من ترا با لحظه های انتظار

عاشقم با یک نگاهی  بیقرار

من ترا همچون پرستو ها یاسمن ها نسترن ها

من ترا با آنچه هستی دوست دارم می پرستم

عشق پاکت در وجودم در سجودم

تکیه گاهی من توی بر تو حسودم

ای خدای عاشقان عاشقترم کن

آتشم ده در رهش خاکسترم کن

ای خدای آسمان ها ای خدای کهکشان ها

قدرتم ده که به عشق اش جان سپارم  پیش یارم ........




طبقه بندی: شعر، 

چهارشنبه 30 دی 1388 توسط لادن



دوستت دارم ...
دلم بیسکوییت مادری می خواهد
با چای شیرین
هوای وطن دارد دلم
سرد است و هوای دربند به سرم زده
و به سرم زده که با خیال تخت
بنشینم با تو
که بی خیال آسمانی که بالاست
و زمینی که زیر تخت است
به کودکیم برگردم
به کوچه دبستان
و ستاره ها را بشمارم از یک تا...
تا تقلب کنم از روی دست تو
آفتاب مهتاب چند رنگه ؟
سرخ و سفید هفت رنگه .


دلم بیسکوییت مادری می خواهد
با چای شیرین
و تو که روبرویم بنشینی
با بوی نان سنگک تازه
و خورشیدی در سینی روز
و تو که دوباره
دقیقه ها را به عقب برگردانی
ماه را
بر پیشانی شب بگذاری
و چشم بگذاری بر حواس پرتی من
و من از تو بپرسم
آفتاب مهتاب چند رنگه ؟
و تو با لبهایی خندان
دوچرخه را روی جک بگذاری
و بگویی
سرخ و سفید هفت رنگه !



  




طبقه بندی: حرف دل، 

پنجشنبه 17 دی 1388 توسط لادن



شعر زیبایی از شاملوی عزیز ...

 

بشنوید:

 

اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست
 

اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.
 


 

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
 

من درد ِ مشترک‌ام
مرا فریاد کن.
 


درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم
 

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام
با لبان‌ات برای ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان ِ من آشناست.
 

در خلوت ِ روشن با تو گریسته‌ام
برای ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین ِ سرودها را
زیرا که مرده‌گان ِ این سال
عاشق‌ترین ِ زنده‌گان بوده‌اند.
 


 

دست‌ات را به من بده
دست‌های ِ تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دریا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید
 

زیرا که من
ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای ِ من
با صدای ِ تو آشناست.
 

۱۳۳۴




طبقه بندی: شعر، 

شنبه 12 دی 1388 توسط لادن



(تعداد کل صفحات:26)      1   2   3   4   5   6   7   ...